|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
|
درست... زندگی مفهوم خود را از دست داده است...!
اما با وجود او زندگی به سان جوی آب حقیقت جریان دارد...
ودل را چون جهنمی وحشی آنچنان به پاکی تبدیل می کند!!!
گویی نوزادی از رحم مادر به تازگی متولد شده.
زندگی با او قفسی ساخت برای من به وسعت آفرینش...
تا دیوارهای بلند را با سرعت نور شکافته و به مقصود خویش
یعنی شهادت نزدیک و نزدیکتر شوم.
بیداد

در فلق بود پرسید سوار آسمان مکثی کرد...
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت
به تاریکی شنها بخشید....
و به انگشت نشان داد و
سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت...
کوچه با غی است که از خواب خدا سبز تر است...
ودر آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است..!!
می رسی تا ته آن کوچه از پشت بلوغ سر به در می آرد.
پس به سمت گل تنهایی می پیچی...
دو قدم مانده به گل
پای فواره اساطیر زمین می مانی..
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد!!!
در صمیمت سیال فضا...
خش خشی می شنوی؟
کودکی می بینی...
رفته از کاج بلندی با لا جوجه بر دارد از لانه نور...
و از او می پرسی...
خانه دوست کجاست.
سهراب سپهری

خدای خود پندارند
کفر ش به کنار عجب خدایی دارند...!!!
گمنام

آری من دیوانه ام....
می گریم،می خندم،بدبختم،اسیرم...!
آری من دیوانه ام...
می خندم بر حال کسانی که بر من گریه می کنند!!
می گریم بر حال کسانی که بر من می خندند!!
آری من دیوانه ام...
بدبختی را صعودی در خوشبختی می بینم؟!
آری من دیوانه ام...
جسمم را نمی دانم چه شاید نکه ریسمانی بسته اند...اسیرم؟!
آری من دیوانه ام...
دیوانه ای که قفس را رهایی خود می بیند...
تا از منجلاب ذلالت بخش این دنیادر امان باشد.
آری من دیوانه ام.
بیداد

ساعت ۵ بعد از ظهر...اینجا بیمارستان است!!!
دوست من بروی تخت بیمارستان غزل استفراغ می کند.
تیک تاک...تیک تاک
ساعت ۵ بعد از ظهر...اینجا قبرستان است!!!
لطفا آهسته گریه کنید احساسی دفن شده.
شعری از دوستم بهروز الهیاری

باز من دیوانه ام مستم...
باز می لرزد دلم دستم...
باز گویی در جهان دیگری هستم.
های نخراشی غفلت گونه ام را تیغ!!؟
های نپریشی صفای زلفکم را دست!!؟
وآبرویم را نریزی دل.
ای نخورده مست ...
لحظه دیدار نزدیک است.
مهدی اخوان ثالث(م.امید)

چراغی در دستم...
ز نگار روحم را صیقل می زنم.
آیینه ای در برابر
آیینه ات می گذارم.
تا با تو ابدیتی بسازم.
احمد شاملو
بخیزدرلاکت حیوان اینجا گلها عطری ندارند.
بخیز در لاکت حیوان اینجا روحی از انسان وجود ندارد.
بخیز در لاکت حیوان اینجا عاشقی از جنس حقیقت وجود ندارد.
بخیز در لاکت حیوان اینجا در اتوبون های کج رسالتی وجود ندارد.
بخیز در لاکت حیوان اینجا دم از خوشبختی می زنند.
بخیز در لاکت حیوان اینجا به انسان تهمت بنگی می زنند.
بخیز در لاکت حیوان اینجا به جای انسانیت حرف از آدمیت می زنند.
بخیز در لاکت حیوان اینجا به جای ملکوت ظلمت وتاریکی موج می زند.
بخیز در لاکت حیوان اینجا به جای صلح و آزادی صحبت از جنگ می زنند.
بخیز در لاکت حیوان اینجا به جای جاودانگی حرف از شقاوت می زنند.
بخیز در لاکت حیوان اینجا از ناچاری دم از معرکه می زنند.
بخیز حیوان بخیز که هوا
سرد است....!!!!
بیداد
وقتی ویرانیه چشمهایت را به یاد می آورد...
و سبز..
وقتی رقص جوانه ی تاک را به یاد می آورد...
چشمان سبز تو نیست در این پازل جهنمی ...
تکه ای از بهشت نیست و
بوی کوچه باغ بلندو پر پیچ وتاب موهایت.
دیگر پرده پنجره اتاقت کنار نمی رود تا قامتت طلوع کند
و نگاه کنی که اکنون اینجا استاده ام
زیر کپه ای از یخ و برف
زیر نور این چراغ با کلاه شکسته اش.
نه دیگر در خانه ات به رویم باز نمی شود...
تا سرمست شوم..
از شهد میو های سرخ تاک
وحیرت ستارگان دیگر نخواهم دید.
آنگاه که سپیده اندامت بی هنگام آرام آرام می دمیدو
کامل می شد بر تکه های لباس
باری حماسه سرسخت زمستان به سان کولاک
شکن شکن تگرگ در بطن بی قرار مرگ و زندگی
بی صدا نجوا می کرد؟؟!!
آری آواز پرندگان اگر زیباست
ارتعاش صدای تو را به یاد می آورد
و کف دریا...
سپیده دندانهای تو را.
کنار نمی رود این پرده..
باز نمی شود این در..
ای کاش
چشمان سبزت می روئید از دل خاک.
تقدیم به خاک
بیداد
